سيد محمد باقر برقعى

397

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

براى مقدم او گوهرى بهتر ازين نبود * كه اشك شوق مىبارد دو چشم اشكبار من نمىدانم كجا بگرفته جا آن سر و سالارم * نمىدانم چرا پنهان شده آن شهريار من الا اى شاه مهرويان ز پشت پرده بيرون شو * كه بردى از كف من طاقت و صبر و قرار من « رضائى » سرو را در آتش عشق تو مىسوزد * ترحم خسروا بر اين دل اميدوار من ماجرا خسروا بنما نگاهى زير پاى خويش را * تا ببينى بر سر راهت گداى خويش را سوختم آتش گرفتم فانى راهت شدم * تا بگيرم از فناى تو بقاى خويش را من كه از دورى تو بيمار و رنجورم بيا * از تو مىخواهم طبيبا من شفاى خويش را بر سر راهت نشستم روز و شب در انتظار * تا بعالم من كنم ثابت وفاى خويش را سر نهم بر خاك پايت تا كه جان دارم بتن * تو مكن امساك از من خاكپاى خويش را نيست يك اهل دلى تا درد خود گويم به او * غير تو با كى بگويم ماجراى خويش را رخ مپوشان از من دلداده‌اى دلدار من * خسروا منما دريغ از من لقاى خويش را تا « رضائى » زنده باشد از تو مىگويد سخن * مىكند تقديم تو مدح و ثناى خويش را چشم بد دور مُهر از در خمخانه‌ى حق باز كردند * مىخوارگان مىخوارگى آغاز كردند مستان همه در آسمان پرواز كردند * آنجا تمامى عشق خود ابراز كردند از جام وحدت هركدامى سر كشيدند * آنگه رخ دلدار را بىپرده ديدند